...........شب سفره دل مرا پهن میکند
ونانی بیات از غربت هزارساله ام را به رخم میکشد
کودکان احساسم حریص و گرسنه اند
و مادرزمانه چیزی جز تنهایی عمیق بر اجاق زندگیم نمی گذارد
امشب هم سنگ غرور بر شکم دلتنگیم میبندم
وبا رویای مائده های بهشتی خیالی سر بر بالین هستی میگذارم
باشد که سرگرمی خداوند شوم در مطبخی که حوادرآن پای سیب تهیه میکند تا داستان فریب آدم را طرحی نودراندازد...........................
وقتی خبر مرگ نادر ابراهیمی رو شنیدم" بار دیگر شهری که دوست میداشتم" به یادم آمد با همه دلمشغولیهای هلیا در ساحل چمخاله همانجا که هر بار از جلوی تابلویش در جاده های شمال میگذرم مرا به عمق رویاهای مه آلودم میبرد و مملو ازیک پریشانی عاشقانه میکند.
همینطور که به نوشته های نادر فکر میکردم یاد یک دوست قدیمی افتادم که اولین بار این کتاب رو تو یک عصر پاییزی به من هدیه کرد و من که نوجوانی بیشتر نبودم گیج و منگ با ذهن زیبا صریح و لطیف این نویسنده آشنا شدم وبعدها این کتاب و کتابهای دیگر نادر رو خوندم و بارهاهدیه دادم ........... قطار فکرم ریل عوض کرد و رفت سراغ خاطرات این دوست عکاسم که شاید ده دوازده سالی بود والان میتونم بگم هست که ازش خبر ندارم.
یک دوست مهربون با یک دوربین همیشه آماده که خودش میگفت هر وقت تو کوه و کمر گم میشم مادرم میگه "بازم فلانی یک جونوری خاری خاشاکی دیده داره عکس میگیره"طبیعت، پرتره و گاها فضا سازیهای عکسهاش ظرافت شخصیتش رو نشون میداد و من بیشتر از خودش عکسهاش و نوع نگاهش رودوست داشتم. کلی عکس ازش بلند کرده بودم و بعدا از ما زرنگتر از من بلندکرده بودند.عکسهای بی نظیری ازحمیدمصدق منظره های مختلف از ده دوست داشتنیشون و..................البته یک سری عکسهای اخوان ثالث در آخرین سالهای زندگیش رو هم اون از من گرفت که ازشون عکس بگیره و اونها هم مشمول مرور زمان شدند.
القصه تصمیم گرفتم در اینترنت یک جستجوی تکنولوژیک بکنم شاید سایتی چیزی از عکسهاش باشه و خلاصه این نوستالژی مرا به جایی که نباید میبرد برد با اولین جستجوی گوگل:
"درگذشت همکار عزیزعکاسمان در حادثه رانندگی.............................. ومن نگاهم به مونیتور ولینکهایی که با سرعت جانفرسایی باز میشد خشک شد
خبر جدی بود ومن اتفاقی چه دیر ازیک اتفاق که چه زود افتاده بود باخبر شدم بیش از شش ماه گذشته بود .
دلم بدجوری گرفت اگرچه سالها بود که خبری از اون نداشتم اما خاطرات گذشته و مهربانی او خواب آرام دیشب مرا از من گرفت کابوسهای بدی دیدم و فکر کردم چه ساده گم میشویم در غبار زمانه و چه سخت باور میکنیم جای خالی دوستان را.....................
حال که جسمش آرام گرفته برای روحش هم آرامش و شادی طلب میکنم و خوب میدانم که ناباورانه دوربین هستی اورا در آلبوم خاطراتمان قاب کرد و رفت تا در دیار دیگری ظاهر شود.گرچه نگاتیو چهره مهربان وچشمهای روشنش همیشه برای تجدید خاطره در ذهنمان نقش بسته است.
ودر پایان بازهم برای نادر ابراهیمی دوست داشتنی آرزوی آرامش میکنم که ازشهری که نمیدانم دوست داشت یا نداشت رخت بربست و عاشقانه آرامش برای همسر عزیزش به آرامش ابدی فرو رفت .
همین الان دلم برای هلیا تنگ شد و برای عسل کوههای سبلان
"ما در روزگاری هستیم هلیا که بسیاری چیزها را میتوان دید و باور نکرد و بسیاری جیزها را ندید ه باور کرد...."
"بیدار شو هلیا من لبریز از گفتنم نه نوشتن باید که اینجا روبه روی من بنشینی و گوش کنی ......."



