خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:49 PM

...........شب سفره دل مرا پهن میکند

ونانی بیات از غربت هزارساله ام  را به رخم میکشد

کودکان احساسم حریص و گرسنه اند

و مادرزمانه چیزی جز تنهایی عمیق بر اجاق زندگیم نمی گذارد

امشب هم سنگ غرور بر شکم دلتنگیم میبندم

وبا رویای مائده های بهشتی خیالی سر بر بالین هستی میگذارم

باشد که سرگرمی خداوند شوم در مطبخی که حوادرآن پای سیب تهیه میکند تا داستان فریب آدم را طرحی نودراندازد...........................

 وقتی خبر مرگ نادر ابراهیمی رو شنیدم" بار دیگر شهری که دوست میداشتم" به یادم آمد با همه دلمشغولیهای هلیا در ساحل چمخاله همانجا که هر بار از جلوی تابلویش در جاده های شمال میگذرم مرا به عمق رویاهای مه آلودم میبرد و مملو ازیک پریشانی عاشقانه میکند.

 همینطور  که به نوشته های نادر فکر میکردم یاد یک دوست قدیمی افتادم که اولین بار این کتاب رو تو یک عصر پاییزی به من هدیه کرد و من که نوجوانی بیشتر نبودم گیج و منگ با ذهن زیبا صریح و لطیف این نویسنده آشنا شدم وبعدها این کتاب و کتابهای دیگر نادر رو خوندم و بارهاهدیه دادم ........... قطار فکرم ریل عوض کرد و رفت سراغ خاطرات این دوست عکاسم که شاید ده دوازده سالی بود والان میتونم بگم هست که ازش خبر ندارم.

 یک دوست مهربون با یک دوربین همیشه آماده که خودش میگفت هر وقت تو کوه و کمر گم میشم مادرم میگه "بازم فلانی یک جونوری خاری خاشاکی دیده داره عکس میگیره"طبیعت، پرتره و گاها فضا سازیهای عکسهاش ظرافت شخصیتش رو نشون میداد و من بیشتر از خودش عکسهاش و نوع نگاهش رودوست داشتم. کلی عکس ازش بلند کرده بودم و بعدا از ما زرنگتر از من بلندکرده بودند.عکسهای بی نظیری ازحمیدمصدق منظره های مختلف از ده دوست داشتنیشون و..................البته یک سری عکسهای اخوان ثالث در آخرین سالهای زندگیش رو هم اون از من گرفت که ازشون عکس بگیره و اونها هم مشمول مرور زمان شدند.

القصه تصمیم گرفتم در اینترنت یک جستجوی تکنولوژیک بکنم شاید سایتی چیزی از عکسهاش باشه و خلاصه این نوستالژی مرا به جایی که نباید میبرد برد با اولین جستجوی گوگل:

"درگذشت همکار عزیزعکاسمان در حادثه رانندگی.............................. ومن نگاهم به مونیتور ولینکهایی که با سرعت جانفرسایی باز میشد خشک شد

خبر جدی بود ومن اتفاقی چه دیر ازیک اتفاق که چه زود افتاده بود باخبر شدم بیش از شش ماه گذشته بود .

 دلم بدجوری گرفت اگرچه سالها بود که خبری از اون نداشتم اما خاطرات گذشته و مهربانی او خواب آرام دیشب مرا از من گرفت کابوسهای بدی دیدم و فکر کردم چه ساده گم میشویم در غبار زمانه و چه سخت باور میکنیم جای خالی دوستان را.....................

حال که جسمش آرام گرفته برای روحش هم آرامش و شادی طلب میکنم و خوب میدانم که ناباورانه دوربین هستی اورا در آلبوم خاطراتمان قاب کرد و رفت تا در دیار دیگری ظاهر شود.گرچه نگاتیو چهره مهربان وچشمهای روشنش همیشه برای تجدید خاطره در ذهنمان نقش بسته است.

ودر پایان بازهم برای نادر ابراهیمی دوست داشتنی آرزوی آرامش میکنم که ازشهری که نمیدانم دوست داشت یا نداشت رخت بربست و عاشقانه آرامش برای همسر عزیزش به آرامش ابدی فرو رفت .

همین الان دلم برای هلیا تنگ شد و برای عسل کوههای سبلان

"ما در روزگاری هستیم هلیا که بسیاری چیزها را میتوان دید و باور نکرد و بسیاری جیزها را ندید ه باور کرد...."

"بیدار شو هلیا من لبریز از گفتنم نه نوشتن باید که اینجا روبه روی من بنشینی و گوش کنی ......."

 

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 9:13 PM

و................. عشق که به ملاقات زندان تنهاییم آمده بود نه شماره بند دلم را میدانست و نه سیگاری برایش آورده بود تا در فاصله یک هواخوری دلچسب دود کندو در حلقه ای از دود و مه به خیالی خوش فرو رود

...............عشق بازی نسیم و باران

گرده افشانی این بید کهنسال به باد

جفت خوانی قناری در باغ

خاک باران خورده

چه بهاریست غنیمت شمریم

که خزان میرسدو حسرت عمری رفته

.........................

 

 

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 5:53 PM

 

نویسندگی مثل عریان کردن روح میماند(نمیدانم این جمله از خودم است یااز روح عریانی دیگر) در انظار روحهایی که هر کدام به قصدی بر انحناهای لذت بخش آن خیره میشوند.

عریان کردن روح خود یاقهرمان نوشته هایت که در هردو صورت به مناسبت فلسفه عریانی جذاب است. وقتی درون قهرمانهای داستان یا عناصر شعرت نفوذ میکنی و ژرفترین و پنهانترین زوایای وجودشان را به واژه  میکشی انگار در هاله ای از خلسهء هماغوشی ارواحی که واژه هایت را میخوانند فرو میروی.

گروهی به هرزگی آمده اند همانها که عادت دارند به تو برچسبهای سیاسی اجتماعی  فمنیستی ویا اخلاقی بزنند.

عده ای به سرگرمی آمده اند تا با ارواح سرسریشان ژستهای متفکرانه بگیرند همانها که از عریانی چیزی جزبقای نسل نمیدانندو

دیگرانی به عشق بازی آمده اند

همانها که با پیچ وخمهای روح شاعر یا نویسنده همراه میشوند در بستری از بی ریایی با روح شاعرهمخوابه میشوند.فراز و فرود تجربه میکنند و به آرامشی نجیب دست می یابندو این تنها گونه عشق بازیست که سالها و سالها در اوج میماند و یا بارها و بارها به اوج میرسد .یا شاید تنها معاشقه ایست  که واسطه ای از نوع واژه دارد وقتی چیزی از جنس روح میخواهد درهم بیاویزد چاره ای جز واسطه گری اشیا ءو پدیده های فیزیکی ندارد .

ازواژه گفتم وشاید از ترکیب واژه هایی که لحظه لحظه لذت هماغوشیت  را بیشتر و بیشتر میکنند.

" وقتی واژه های کتابهای کریستین بوبن را مزه مزه میکنم مثل بیخودی شراب میماند!گس و سکرآور. گاهی کتابش را میبندم تا خوشی لحظه هایم جاودان بماندودوباره از نو جرعه ای مینوشم "

و وقتی که سالهای سال خوانندگانی کتابهایی را میجوندو سطوری جاودان میشوند. میتوانید لذت نویسنده را از این بازی روحش با روحهای سرگردان دنیا حس کنید.آری روح سرکش و خیانتکار آدمها روزی هزاران بار خیانت میکندبا هرزگیهای که با ارواح دیگر میکندو لذت این خیانت است که تشنگی پایان ناپذیرش را سیراب میکند.

و نویسنده اینگونه عریان میشود در پیش چشمهای حریص همه ارواحی که خودشان را پنهان کرده اند تا بر ارواح پنهان دیگری جذاب باشند.

وقتی از کتابی لذت میبرید و لختی در آرامش آفریده ای از جنس واژه، از هیاهوی روزمرگی رها میشوید. یادتان باشد که زمانی خاص. روحی در خلق این آرامش ظهور داشته است .نه که به تحسین  نویسنده براییدبلکه در احساس نابش بپیچید و لذت ببرید. واژه ها را ببلعید و خود را در آغوش گرم و عمیقش رها کنید وباز شاید از نو  با قهرمانی دیگر نویسنده ای دیگر و بستری دیگر از شعور مخاطبی که به شعور خلاقانه نویسنده ای نزدیک شده است به اوج برسید.

واما حاصل این هماغوشی روحها چیست روحهای سرکش خیانتکار.............. فرزندانی از جنس آرامش،انگیزه ،خلاقیت،آگاهی، شعوریا خلسه های جاودانی که هیچ باده هزارساله ای را یارای آفریدنش نیست.

و دیگر شما رابا هیچ تکنولوژی توان ممانعت از تولد این فرزندان نیست. البته  اگر هماغوشی عاشقانه تان مثل بسترهای یخزده شریک جسمتان نباشدو هرچه ازاین کودکان بپرورید بازهم جوامع گمراه انسانی نیازمند این نوع عشقبازیهای بی حدو حصر میباشند.

و اما من به فعل مضارع دلم میخواهد بنویسم اما میدانم که عریانی سخت است و غریب ،قهرمانهای قصه های من هم جامه از روح خود نمی گیرند.مثل خود من پیچیده اند در خودشان در اجتماعشان در آبرویشان و در همه آنچه که یک عمر جز حسرت و ناخوشی چیزی برایشان نداشته است. اما روزی رها خواهم شد و خواهم نوشتتتتتتتتتتتتتت

 وقهرمانهایی انتخاب میکنم که سیال باشند و رها مثل جریان گرده های  بی حیای درختان دربهار بر شانه باد قاصد تا پیغام تولدی دیگر باشد. آدمهای قصه های من حتما شمایید. معلمم دوستم پدرم خواهرم  عشقهای نافرجامم و من نقابهایتان را برخواهم داشت تا عریانی را با من تجربه کنید.

"کتاب دیوانه بازی کریستین بوبن را بخوانید تا لذت دیوانه بازی را با روح بی نظیر  این نویسنده فرانسوی احساس کنید"