سفر آغاز کردم مثل هزار سفر رفته و هزاران راه نرفته
سفر آغاز کردم با حس غریب همیشگی، پنجره ای که از بدرقه خالیست و دری که از پیشواز تهی
سفر آغاز کردم در پیچ و خم کویری که مهتاب روز و شبش را به هم پیوند داده بود وابرهای طرح اندر طرحی که تا نیمه های آن شب غریب چشمان مرا به خود مشغول کرده بودند.
بازی ابر و ماه را به این شیطنت هر گز ندیده اید دامن کشان ماه بر کرانه آسمان و سرگردانی ابرهای دیوانه بر رخساره ماه ، مکرر مکرر آنقدر که خواب چشمانت را میرباید وسفر همچنان ادامه دارد و من سرشار و هشیار به خاطرات راننده گوش سپرده بودم.... او که هنوز با حمیرا عاشق میشد و با داریوش حس وطن پرستی میکرد
فضا غرق بی قراریهای بچه های دلتنگ و مادران نه چندان شادی که پس از ماهها به سفری کوتاه دل بسته بودند همسفر من زنی ازتبار عامیترین زنان سرزمین من که تنها آرزویش سرو سامان دادن دخترش بود و او را به آشپزخانه و..... سپردن
چهاردهمین شب ماه را که در دل کویر غرق میشوی طبیعت دیوانه را حس خواهی کرد و دلتگیهای شبانه ای را که شبهای زیادی فرو خورده ای پر رنگتر میشوند
مقصد دیدار عزیزان است
و راه بی انتها مینماید
هرچه ایام میگذرد وما به آستانه میانسالی نزدیک میشویم وعزیزانمان به پیری، دیدارها دلتنگتر میشود انگار خاطره این عصرهای تابستان که میتوانی از وجودشان سرشار شوی دیگر تکرار نخواهد شد نفسهای تنگ ،دستهای لرزان ،پوستهای چروکیده همه همه ترا دلتنگ میکند گویی زیباییها ودلخوشیهای زندگیت آرام آرام به ابدیت میپیوندد
کودکان کوچه های دیروز قد برافراشته اند عاشق شده اند و ما جوانان خیابان امروز دلتنگ خستگیهای بزرگترهایی میشویم که ناامید به زندگی مینگرند
گزیری نیست از گذر لحظه های شاد وناشاد
زندگی چیزی جز آنچه که در آن غوطه میخوریم نیست. زندگی نه در دیروز به ما پشت پا زده و نه فردا ما را سوار بر اسب دلخوشیها خواهد برد
"زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است"
روزهای گرم سفر با شبهای خنک پرستاره در هم می آمیزد ومرا به خاطرات کودکیم پیوند میدهد تنها با این تفاوت که آن روزها نگاهم به آسمان پر از شیطنت بچگانه بود پر از دلواپسیهای نوجوانی بی حساب وکتاب بی پروا ،هر شب شهابی مرا به رویایی میبرد و دیگر بار................
تمام شد فرصت کوتاه ودیدار عزیزانی که یا نفس گرمشان هنوز حس میشدیا سنگی سرد بر سینه شان نشسته بود به پایان میرسید
نگاهها را به باد سپردم وگرچه نتوانستم دلی را شاد کنم
سپاسگزار آن بی همتای بزرگ هستم که باز به من فرصتی داد تا نگاههای مهربانیرا ببینم دستان خسته ای رالمس کنم وشادی چشمان بچگانه ای را مهمان باشم
گرچه در این سوی سفر هم دوستان مهربانتر ازجانی منتظر من وکوله بار تنهایی هایم بودند
چیزی نیاوردم جزامید به روزهای روشن جز کمی دلواپسی برای آدمهایی که روحشان را بیرحمانه با چنگال خودخواهیشان زخمی میکنند وجز آرزوی شادی برای همه آنها که دوستشان دارم وشایدآنها نیز
دلتنگتان کردم این هم حس سفر بود همان سفر جزایر قناری که مرا با خود به جزیره دلتنگی برد حق نگهدارتان
سلام عرض شد.........خوبی شما؟.......خیلی قشنگ مینویسی.........به من سر بزن......جالبه.....
سلام و صد سلام به غزیز خودم و نگار مهربون
نگار نوشتت محشر بود . به قول بعضی ها جیگرم حال اومد.
مرسیییییی . خیلی با احساس و شیوا مینویسی . نوشته ها ت واقعا ارزش ۱۰۰ بار خوندنم داره.
منتظر شاه کار های بعدی هم هستیم .
با تشکر
سلام خانومی
نمی دونم چی بگم
خداییش قشنگ نو شته بودی
به آشنایی با تو میبالم
ولی شاید چون اینا حرفای دل من بودند که سالها ازاونا فراری بودم از شنیدنشون دلم گرفت
چه کنیم این نیز بگذرد
چون میگذرد غمی نیست
خرد پناهت
آفریننده نگاهبانت
سلام... اینطور که پیداست، حس سفر و نوشتن در سفر به سراغت اومد و دفتر خاطراتت رنگ عاطفه خورد... حالا این حس رو از سنگ سرد گرفتی یا از دست گرم، نمیدونم؟؟ ولی از نوشتنت پیداست که سرد و گرم چشیده ای!
غم و شــادی بَرِ عارف، چـه تـفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
........................
با اجازه!! لینک شما رو تو وبلاگم گذاشتم... خدا نگهدار
هر چقدر از نوشته هات که تعریف کنم باز کم گفتم .
اینو از ته دلم می گم و کاش منم مثل تو ایقدر احساس و ذوق نوشتن داشتم. به قول دوست خوبمون اقا حسین از نوشتنت پیداست که سرد و گرم چشیده ای!
و شاید یه حس پر از تنهای و امید شایدم نه و یه جور سر در گمی! رو میشه حس کرد و فهمید
نوشتن فریاد درون انسانه . دلتنگی رو مشیه به سادگی از حرفات حس کرد!
اما بانو جان !!!
امروز اگه تاریک و خاموش و سیاهه
فردا که شد . دنیا پر ازخورشید و ماهه
با سلام
واقعا محشره .