امروز به نشان آغاز شهریور آسمان ابری بود و کلاغهای تک وتوک روی سیمهای برق فریاد میزدند................................
اگر چند دهه کوچکتر بودم الان تو فکر کیف و کفش مدرسه بودم، تو فکر کادو رنگی برای کتابهام تو فکر معلم امسالم ، تو فکر راه مدرسه و همه دلخوشیهاش، تو فکر مشقهای سخت، بدو بدوهای بعد از ظهر گرم، بازیهای توی حیاط مدرسه
اگه چند دهه کوچکتر بودم الان پر از دلشوره نتایج کنکور بودم.
پر از اضطراب دانشگاه، پر ازلذت بزرگ شدن های بی وقفه، خواستگارهای یک لا قبای پر از ادعا
وباز هم مهر، نیامده یاد دوران شیرین مدرسه منو از خود بیخود کرده.
یاد همه بچه گیهام ،یاد این ماه پر از شور وهیجان پر از احساسات خوب و دوست داشتنی، پر از صمیمیت همکلاسیها ،حسادتها،چشم و هم چشمی......................
هنوزم دلم غرق شادی میشه وقتی دختر بچه ها رو میبینم که با یک مقنعه کج و کوله ویک کیف رنگارنگ، (انگار اصلا توی این دنیا نیستند) تلو تلو خوران با بغل دستیشون غرق خنده و دلخوشیند.نگران هیچ چیز نیستند.
نگران مشق ننوشته، نگران بادهای مدیترانه ای .نگران تعریف جلگه، نگران جدول ضرب ،نگران تعداد چشمهایی که در کرمان کور شد، نگران خانواده آقای هاشمی در سفر به کازرون، نگران املای قصطنتنیه! نگران شاعر باز باران با ترانه، دلتنگی های مادر ،مریضی مادربزرگ، بی پولیهای پدر،
نگران ورزش کلاسی در عصر های بارانی، نگران تزیین جشنهای انقلاب،نگران کمک به خط مقدم جبهه ، نگران مراسم تشیع شهدا ، نگران فاو و شلمچه ، نگران بمباران حلبچه، و همه دلتنگییهای سالهای جنگ و مدرسه ، سالهای سادگی و صممیمیت ، سالهایی که دفتر و کتاب را مدرسه جیره بندی میکرد ، سالی یک بار کره میخوردیم وصفهای نفت و اجناس کوپنی مادرانمان را به هم پیوند میداد .
آخ هفت سالگی! دلم برای صمیمیت ساده ات لک زده، برای شیرینی بچگانه ات برای همه آرزوها ی رنگارنگت..............
نه هفده سالگی! دلم برای شیطنتهای عاشقانه ات ، برای جسارت ابلهانه ات، برای پرسه های عصرانه ات برای همه لذتهای تکرار نشدنیت لک زده.
نه بیست و هفت سالگی دلم برای اینهمه منطق و حساب کتابت تنگ نشده، برای جراتهایی که از دست دادی ، دلهایی که شکستی، خوبیهایی که نکردی، دلم برای اینهمه ادا و اصول آدمیتت تنگ نشده، نه دلم برای تو تنگ نشده .....................
و شاید دلم برای سی و هفت سالگی تنگ شده که خانه ام پر از شیطنت کودکانی باشد که جوانی مرا بزرگ میشوند یا پر از لذت تنهایی و آرامش در باغچه ای در حومه کرج با موسیقی آرام میانسالی
کسی نمیداند............................ دلم برای همه چیز تنگ شده.
زمان چقدر زود می گذرد ...
انگار همین دیروز بود که با کیف های پر از کتاب های نو به مدرسه رفتیم
درس آموختیم ... درس زندگی درس انسانیت ...
و راستی به چه کار آمد آن همه درس ؟
زندگی یاد گرفتنی و یاد دادنی نیست !!!!
راستش من از نظر سنی با این دوانی که گفتی زیاد فاصله ندارم . البته دوران کفش تا به تا پوشیدن و با کیف شونی رنگارنگ اونم با زیپ باز رو گذروندم . اما الان هم که باز خاطرات اون دوران به یادم میاد .باز هواشو می کنم . دوست دارم باز میتونستم حتی یه بارم که شده اون شرایط رو (کفش تا به تا و......)تجربه کنم . ارزوی خنده داریه ولی .........
خیلی باحاله به ما هم سر بزن ....
بنویس........
ey kash ma ra rokhsate ziro bami bood......
chon ney be sharhe eshgh baziman dami bood.....