غروب جمعه ،سنگینتر از همیشه بر جانم رخنه کرد. هوا غباار آلود و غریب مینمود، محرمی نبود تا دلتنگی مرا فرو خورد. نه پیغامی، نه دیداری " هیچ چیز توان تحمل سنگینی این عصر غمگین را ندارد" تنها بوی باران که به مشامم خورد انگار همه دلتنگیهایم دربازی ابر و باد و غروب پرکشید، درنگ جایز نبود، خیابان خلوت، برگهای تک تک، باران دل انگیز و.............. بوی نم همه جانم را فرا گرفت زیباترین خاطرات بارانیم باز زنده شد. دل انگیزترین خاطرات پاییزیم افسون باد و باران وبرگ مرا به جنون بی نظیری میکشاند و این دلتنگی دلچسب را به کامم مینشاند. کسی نمیداند که به تعداد روزهای بارانی عمرم زیر باران قدم زدم ، بی تو ، با تو ، چیزی نمیتواند مرا از بارانهای خیس وسرشار باز دارد. حتی نبودنت، حتی خاطراتت، حتی اشکهای گرمم که توان تمیزشان از باران را تنها تو داری، حتی تاریکی شب ، حتی هزار نگاه به دیوانگیم دوخته! هیچ چیز نمیتواند لذت باران را از من دریغ کند لذت گریه در باران، لذت قهقهه شادیهایم وقتی باران رودخانه را به رقص وادار میکند، لذت سرمای پس از باران، وقتی که هنوز چند خیابان تا خانه راه داری و باز این غروب جمعه، نم نم بارانی مرا به خلسه شیرینی برد که عاشقانه به پیشواز پاییز زخم خورده بروم ............... با من پاییز را تجربه کنید
نظرات 5 + ارسال نظر
[ بدون نام ] شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 04:41 ب.ظ

..... baaz ham ragbaro bad
baaz ham golhaye zard
yade irane mara
...dar dele man taze kard

[ بدون نام ] شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 06:03 ب.ظ

shaere baran ke khake teshne ra
ba do daste khish ,golnam mizanad
naghsh haye mehrabani raa che khoob
rooye lohe baaghe alam mizanad...

معین شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 08:24 ب.ظ

مهربونم؟!! منم درست مثل تو عاشق زیر بارون راه رفتنم . عاشق بیدار موندن زیر نور قرص کامل ماهم.عاشق......
اینا خیلی احساساتو تحریک می کنه . دیگه احساس دلتنگی نمی کنم...!
به قول تو پاییز با همی خوبی هاش و بدی هاش داره میاد.
دیشب صداشو شنیدم و بوشو حس کردم..!!!!
صدای زوزهی باد پایزی که از لای پنجره ی نیمه بسته ی اتاقم میومد تو و صورتمو نوازش می کرد......
انگار داشت باهام حرف می زد . ولی من غرق در خودم بودم و حرفاشو نمیشنیدم . شایدم نه ! نمی خواستم به حرفاش گوش بدم . حرفاش روحمو عذاب می داد.
اخه داشت حقایقی رو برام باز گو می کرد.!!
حقیقت اینکه چقدر تنهام . چقدر دل تنگم . چقدر دل خستم.....
ای خدا!!!!
کجاست اون گاه و بی گاه بارون های بهاری و پاییزی که بیادو دلمو بشوره و منو از این طلسم تنهای رها کنه!!!

کجاست اون دستای کوچولی خوشگل و گرمی که تو سوزش سرمای باد پاییزی دلمو باز مثل همیشه گرم نگه داره !!!!

کجاست اون دستی که همیشه زیر بارون غم ها منو بیرون می کشید و باز دوباره بهم امید زندگی می داد و منو از نو زنده می کرد......!!!!!
کجاست.......
ولی خودمونیم . خووب که فکر کنی میبینی که حرفای باد اونقدم که به نظر میاد بی ربط نبوده. !!!!

خدای من . تو این گرداب نومیدی و خشم و اندوه . فرشته ی نجاتت به کمکم اومده .
بنازم خداییتوو!!!!!!

افشین مخلص همیشگی یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 08:11 ق.ظ

salam khanomi
khobi?
cheshmhara bayad shost
jore digar bayad did
baroono vase ghashangish bekhaim behtar az nist ke vase poshondane ashkamon bekhaimesh?
delo bezan be darya khanomi
bezar hameye donya bedonan chi mikhai begi
bezar hame bedonan dade mano to va digaran chia darde mano to ma shodane
cheshmaye hamishe geryon dige shostan nadare
bia ta paeezo ranghash khosh bashim na inke paeezo sharike ghamhamon konim

[ بدون نام ] یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1383 ساعت 04:53 ب.ظ

سلام :
بر مزار خاطره هایت که همچون گنجی در خرابه های درونت پنهانشان کرده ای ذسته گلی با عطر وبوی حس زندگی دوباره بگذار، آنگاه خواهی دید که رویش مجدد سبزه های زندگی ترا به بلندای امید پیوند میزند و تو بهار را تجربه خواهی کرد ....
( پاییزان ذهنت پر از شوق بهاران )

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد