بارون زندگی

 غروب خیس،  شرشر بارون، گرگ و میش آسمون، ترافیک بی پایان، یک کاست معین، یک دوست بغل دستت که اصلا برات جالب نیست!

بوق مسافرکشهای کلافه ، مردم منتظر که جرات نمیکنی سوارشون کنی ، و باز شرشر بارون  برف پاک کن اعصاب خرد کن و چراغهای نوربالایی که خیلی هم بدت نمیاد در شدتشون گم بشی .............

 

آسمونو که نگاه میکنی همینجوری سوراخ شده و میباره میباره انگار میخواد خیلی چیزها رو پاک کنه خیلی خاطره ها رو زنده کنه،  خاطره همه عشق ورزید نهای زیر بارونو!

خاطره همه گم شدنها در پیچ جاده های پر مه ،خاطره همه آدمهایی که تو پیچ جاده مارو جا گذاشتند و پیچدند تو خاکی عدم یا شایدم شاهراه  سعادت .

خاطره یک عالم عصرهای بارونی که دستامون تو دست هم بود، خیلی هم عاشق نبودیم ولی اون بارون و اون حس با هم بودن سر شارمون میکرد.

الان میدونی چی خوبه؟ همین شرشر بارون، یک جنگل رنگ رنگ  پاییزی ، یک جاده پیچ پیچ که کسی بلد نباشه ، یک مه غلیظ که تو غلظتش ......سیر، همدیگه رو ببوسیم ،یک سگ کوچولو که مواظبمون باشه و بعد یک کلبه گرم، یک آتیش مست ، یک عالم سیب زمینی نیمه سوخته، یک جنگلبان پیر پراز داستان ، یک سرمای خیس که به بهانه اش لرزش شونه هامو تو آغوش گرمت  حل کنم  ، بعد نجواهای عاشقانه تا دم صبح ،بعد یک خواب آروم تو لذت  بالا و پایین رفتن سینه پر از رازت  و یک صبح پر از آواز پرنده و سبزه های پراز شبنم صبحگاهی که صورتمو نوازش بده و باز ابرو رعد و برق و باران و من وتو .................   می گی رویاست

می گم عین زندگیه

از وقتی که کمی دنیا رو حس میکنیم ، توی باد و بارون زندگی دنبال کسی میگردیم، وقتی پیداش میکنیم عوض اینکه تو همون بارون دلچسب باهاش لذت ببریم، میبریمش زیر سقف خواسته های بی مورد خودمون و مردم دور و برمون. جای اینکه توی مه سیر ببوسیمش ،مه رو  میزنیم کنار تا به بوسه همسایه حسرت بخوریم.

 جای اینکه دستشو بگیریم و از پیچ پیچ غریب جاده زندگی عبور کنیم تو هر لغزشی نهیب میزنیم و دستشو رها میکنیم

بعد یک عمر کار میکنیم، پول در میاریم ،تا اون کلبه امن رو به قیمت روز بخریم ،کلبه ای که توش نه آتش مهره نه داستان اون جنگلبانی که یک عمر زحمتمون رو کشیده،

جای اون سیب زمینیهای پر از لذت آتش ،کباب برگ میخوریم و دلخوری بالا میاریم.

جای اون سینه آروم، پشت به پشت خواسته های هم چرت میزنیم و صبح زندگیمون عوض آواز پرنده ها پر از دلتنگی گذر سن و سالمون میشه.

 وقتی از خواب پا میشیم که بارون بند اومده، مهلت کلبه زندگیمون تموم شده و ما همه پاییزو باختیم همه لذت بارونو و  شعر لطیف فصلهارو  به لجن زندگی روزمره فروختیم .

 

دست مهربونیشو بگیرید زیر بارون نیازتون به یکدیگر ،  قدم بزنید.

 توی کلبه احساستون آتش مهر بیفروزید و گرمای آغوشش  رو با هرم نفس پاکتون پاسخ دهید .

 

بذاریدآفتاب پس از بارون زندگی به تنتو ن بچسبه و مست مست از این بازی ابر و باران و عشق، گنج رنگین کمان زندگی رو پیدا کنید. خیلی سخته ولی خیلی دلچسبه

 

یا حق 

نظرات 2 + ارسال نظر
آ یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1383 ساعت 07:42 ب.ظ

افشین مخلص همیشگی دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1383 ساعت 11:08 ق.ظ

salam khanomi
do masale hast ke mikham begam
yek inke be gamane man faramosh kardi ke khanomi bade in donya donyaye javidiham hast va hich vaght tamom nemishe
dovom inke arezo bar javanan eib nist vali inam bedon az ghadim goftan zendegi gorestane khaterehast

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد